تبليغاتX
روزگار همایونی

روزگار همایونی

تیره ترین ابرها هم چند روزی بیشتر دوام نمی آورند، پس صبور باش

یه حس و حال عجیبی دارم

شدیدا محتاجم به نوشتن

نوشتن از این روزها از روزهایی که نبودم

از چهارشنبه تا امروز صبح...

رفتم مسافرت اما نه به قصد تفریح

می رفتم چون دلم لک زده بود برای عزاداری شهر خودم

دوسالی بود که تهران بودم به دلایلی (برف گیر شدن و ...)

 مجبور شدم یه روز زودتر با شنیدن خبر فوت عمو برم

پنجشنبه مراسم سوم و ... که تهش بیشتر تبدیل شد به دید و بازدید

همشهریان و عمه ها و ... عزیز که مدتها بود ندیده بودنم

چنان حال و احوال پرسی می کردند که ...

انگاری همه یادشون رفته بود برای چی اونجا جمع شدیم

یه لحظه دلم گرفت و به شدت درک کردم که می گن خاک مرده سرده

هنوز از اون حال و هوا بیرون نیومده بودیم که ...

دوباره باخبر شدیم که یکی دیگه از آشنایان

البته با نسبت دورتر هم به رحمت خدا رفت

خدایا...

حالم گرفته شد به شدت

انگاری ایندفعه رفته بودم که فقط عزاداری کنم

این بنده خدا جوونتر بود و ...

ضجه هایی که تو خونه شون و مسجد بود حسابی حال منو هم دگرگون کرد

زیادی به فکر رفتم

به اینکه اگر فردا من هم نباشم کسی اینقدر دلش می سوزه؟

کسی اصلا به خودش زحمت اشک ریختن می ده؟

کسی اصلا دلش برای من تنگ میشه؟

راستی اگر یه روز نباشم چه جوری ازم یاد می کنن؟

کاملا آگاهم که این عبرت گرفتن ها فقط چند روزی به یاد می مونه و دوباره ...

خلاصه کلام اینکه دلتنگ رفتم و دلتنگ تر برگشتم

خراب رفتم و ویروون برگشتم

نمی دونم چرا ولی خیلی دلم تنگه ...

تنگ برای همه روزهای خوش زندگیم که قدردانش نبودم

+نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت11:3توسط مسرور | |

 

 امشب که شعله می زند ماجرای تو

بر این سرم که سر بگذارم به پای تو

 

بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی

جز حرف عاشقانه ندارم برای تو

 

امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست

یعنی هزار مرتبه مردم برای تو

 

من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز

راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو

 

حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند

حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو 

پی نوشت:

+نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت11:23توسط مسرور | |

 همسفر!

در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داری،

من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم

یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را

و یك شیوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان یكی باشد،

سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن،

ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است

 

عزیز من!

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است،

واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق

و یكی كافی است.

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما،

این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.

 

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست،

بگذار یكی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.

بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز كه مورد اختلاف ماست بحث كنیم،

اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل.

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث كنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا كلنجار برویم.

اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را،

در بسیاری زمینه‌ها،

تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم

و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

پی نوشت: نامه نادر ابراهیمی به همسرش

+نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت9:49توسط مسرور | |

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

غنچه میلی به شکوفا شدنش نیست دگر

باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک کم آب شده مثل کویری تشنه

شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد

باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

+نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت8:57توسط مسرور | |

اون شب وقتی به خونه رسیدم

دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است.

دستشو گرفتم و گفتم:

باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.

اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد.

دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.

اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم,

انگار دهنم باز نمی شد ...  


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت9:19توسط مسرور | |

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟

آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.

روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه راهب رساند، قصه خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.

راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟ راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.

نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.

این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.

طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه خانه اش شد.

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.

زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دورساز. 

 

پی نوشت: اگر در اولین قدم موفقیت نصیب ما می شد سعی و عمل دیگر معنی نداشت . (موریس مترلینگ)

+نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت8:40توسط مسرور | |

راستش امروز ذهنم یه کم درگیر بود و پر از گلایه

و تصمیم داشتم مثل قدیما یه دلنوشته بنویسم...

متنش هر چیزی می تونست باشه جز اینی که الان دارم بهش فکر می کنم

همیشه بهمون گفتن اگر می خواید یه زمانی فرزندانی صالح داشته باشید

اول از خودتون شروع کنید

یا اگر می خواید کسی ازتون تاثیر بگیره اول خودتونو اصلاح کنید

الان به دنبال خبری توی سایت دولت بودم.

خبره رو دیدم اما چیزی که بیشتر از خبر جلوه داشت عکس خبر بود

تصویر هیات دولت به همراه دو شاخه لوستر مجلل که خدا می دونه چه انرژیی رو مصرف می کنه

به خاطرم اومد که این روزها چقدر در مورد اصلاح الگوی مصرف می شنویم.

کاش حداقل در مورد مصرف انرژی اول از لوسترهای مجلل توی عکس شروع می شد...

اینجوری مردم فهمیم ما بیشتر تاثیر می گرفتند...

این هم عکسی که در موردش گفتم

+نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت14:7توسط مسرور | |

 

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره ....

واسه هر کسی که میگم قصه شو آتیش می گیره ...

دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید ...

آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید ...

 

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن ...

پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن ...

تو چرا از اینجا رفتی ؟؟؟ تو که مثل قصه هایی ...

گِلَم از چه چیزی باشه ؟؟؟ نه بدی نه بی وفایی ...

 

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر ...

نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر ...

 

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست ...

دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست ...

 

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت ...

من تا می خواستم ببارم هر کسی می دید نمی ذاشت ...

 

شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت ...

اون که واسم همه چی بود ...

آره ... تنها یادگارت ...

سرنوشت ما یه میدون زندگی اما یه بازی ...

پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی ...

 

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی ...

یکی می گفته که غریبی یکی می گفت بی وفایی ...

 

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد ...

قلب آرزوهام انگار واسه همیشه وایستاد ...

شب رفتن تو غربت جای اون جا این جا پیچید ...

دل تو بدون منظور رفت خوشبختیمو دزدید ...

 

شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد ...

فرداش اما دست قسمت اون یکی رم با خودش برد ...

 

شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت ...

هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت ...

 

شب رفتن تو دیدم خیلی غمای شاعر ...

روی شیشمون نوشتم می شینم به پات مسافر ...

پی نوشت:از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود آنها نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند  … 

+نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت11:8توسط مسرور | |

 

باورت داشتم از روز نخست، آمدی تا باشی

و پر از شعر و غزل، پر از همهمه بودی

اما، هیچ حرفی نزدی

سکوتت آتشم زد، سکوتی پر از گفتن دلدادگیت

پراز زمزمۀ عشق به دریا شدنت، باز حرفی نزدی

ولی من می شنیدم و فقط خندیدی

خب من، میفهمم، از دو چشمت همۀ حرف تو را

بی کلام اینجا باش

آخر اینجا بودن، نیست محتاج صدا

بودنت با دل من، بی صدا هم زیباست

پی نوشت: ممنون از دوست خوبم بابت این مطلب زیبا

+نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت8:11توسط مسرور | |

آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.

اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت.

 این پاسخ آهنگر بود:در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ فولاد را به اندازه‌ جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد: گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.

باز مکث کرد و بعد ادامه داد: می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است "خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن". 

 پی نوشت: اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد …

 

+نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت9:7توسط مسرور | |