تبليغاتX
روزگار ...

روزگار ...

تیره ترین ابرها هم چند روزی بیشتر دوام نمی آورند، پس صبور باش

 

می خوام خونه تکونی کنم اساسی

 

از پسورد وبلاگم شروع کردم

 

الان هم نوبت اسمشه

 

نظر شما که میاین وبلاگمو می بینین برام مهمه

 

نام پیشنهادی لزوما نباید شامل کلمه "روزگار" باشد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 20:4 توسط بهار|

 

 

 

مترسک آنقدر دستهایت را باز نکن

 

کسی تو را در آغوش نمی گیرد

 

ایستادگی همیشه تنهایی دارد

 

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 8:5 توسط بهار|

 

بروسلی را کشتند

تختی را کشتند

داداشی را هم کشتند

.

.

.

اما هیچ معتادی را نمی کشند

نتیجه اخلاقی:

"ورزش کردن از اعتیاد هم برای سلامتی مضرتر است"

 

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 13:8 توسط بهار|

 

یکی بود یکی نبود!

 

عاشقش بودم عاشقم نبود

 

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

 

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود!

 

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.

 

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

 

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟

 

و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

 

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.

 

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

 

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

 

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

 

و خلاصه کلام اینکه: آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

 

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

 

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 14:40 توسط بهار|

 

کسانی هستند که ...

 

تا دیروز می گفتند بدون تو هرگز نمی توانند نفس بکشند

 

ولی امروز ...

 

در  آغوش دیگری نفس نفس می زنند

 

نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت 14:13 توسط بهار|

از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاسگزارم ، آنها مرا قویتر میکنند

از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم ، آنان قلب مرا بزرگتر میکنند

 درود ...

واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند

كوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است؛

ایرانیان، کوروش را پدر و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح ‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

 کوروش بزرگ : فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای تنم قسمتی از خاک ایران شود  

هزاران درود بر پدر ایران زمین کوروش بزرگ خار چشم دشمنان ایران ...

" روز جهانی بزرگداشت کوروش بر ایرانیان مبارك "

سخناني از كوروش كبير:

 **دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

 **اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

 **آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

**وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

 **سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .

 **اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .

**افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

 **پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

 **کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

 **کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

**انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

**همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

 **تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

 **دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

 **عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

**آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

 **وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

 **من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

نوشته شده در شنبه 7 آبان1390ساعت 8:22 توسط بهار|

 

دیروز جمعه سورپرایز شدم در حد تیم ملی

 

قشنگترین سورپرایز عمرم

 

مرسی

 

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 13:30 توسط بهار|

 

مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد، دستش را در جیبش می کند و در می آورد، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می شود. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می کنند...

 

تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم.

 

مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند، یادم هست موقع سوار شدن قد چندانی هم نداشت، باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش، چیزی دم دستم نیست ،آدم وقیح حالا دستش را از کنار صندلی به سمت من می آورد...

 

تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم.

 

اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست، اتوبوس زیاد هم شلوغ نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در 10 سانت از 100 سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد. با خودم می گویم ”چه تصادفی” و دستم را جابه جا می کنم اما تصادف مدام در طول میله اتفاق می افتد... 

 

تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم.

 

پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من عبور کند، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد. کسی که باید جایش عوض کند، بایستد، جا خالی بدهد، راه بدهد و من هستم...

 

تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم.

 

راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند. سرم را باید تا انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم. مدام حرف میزند و از توی آینه منتظر جواب است. خودم را به نشنیدن می زنم. موقع پیاده شدن بس که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود. چشمانش به نظر سالم می آید اما بقیه پول را که می خواهد بدهد به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع می کند، البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می کردم.

 

تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم.

 

راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد، راه می دهم. نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش بیرون زده است. “خانم ماشین لباسشوئی نیست ها”. مسافرهای توی ماشین همه نیششان باز می شود. تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم و مدام باید مواظب ماشینهایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم. موقع رسیدن خسته هستم، اعصابم به کلی به هم ریخته است.

 

تقصیر خودم است زن جماعت را چه به بیرون رفتن در ایران!!! 

 

 

متاسفانه حقیقت است و بسیار تلخ ...

البته در جایی که مهم ترین دغدغه زندگی مردم پ نه پ و شوشول فرنود هست از این بیشتر انتظار نمیره !!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 9:22 توسط بهار|

 

 

هاله و همیشه عزیزم

تولد مادر مهربونتون (خاله عزیزم) رو بهتون تبریک می گم.

الهی که سال های سال سلامت سایه شون رو سر همه مون باشه

 

تولد پسرخاله عزیزم هومن عزیز هم مبارک

 

 

نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 12:1 توسط بهار|

 

می دانم

 

گاهی آنقدر دلتنگ می شوی که دیگر طاقتت نمی ماند

 

به فروتنی فرود می آیی

 

به این امید که دیداری تازه کنی

 

اما اینجا ...

 

کسی از دیدار تو خشنود نمی شود

 

ابر مهربان من!

 

اینجا حتی، نام کوچک تو را فراموش می کنند...

 

پایین که می آیی...

 

می گویند: مه شده است!

 

همان بالا بمان و دلتنگیت را قطره قطره اشک بریز

 

تو را اینگونه دوست می دارند

 

ابر مهربان من ...

 

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 21:49 توسط بهار|


آخرين مطالب
» نظر سنجی
» مترسک
» مضرات ورزش
» یکی بود یکی نبود!
» .....................
» به مناسبت امروز
» خوشحالم
» زن جماعت را چه به بیرون رفتن در ایران ؟!
» مباااااااااااااارک
» رو به آسمان

Design By : Pichak